اخیرا فیلمی دیدم به نام لری کراون ساخته تام هنکس ، باید اعتراف کرد که تام هنکس همان مقدار که در بازیگری موفق بوده و هست در کارگردانی نبوده و نیست ولی نمیشه به راحتی از کنار بعضی ایده ها و تفکرات ایشون گذشت ، فیلم لری کروان راجع به بحران میانسالیست و شاید دقیقا بحران شخص جناب تام هنکس! در جهان بینی غرب شاید اعتقاد به جهان ماورا و بود روز قیامت و روز بازگشت به محکمی و سرسختی تفکرات شرقی نباشه و شاید همین عامل باعث سردرگمی و شاید ترس آشکار و پنهان از تنهایی و مرگ در اون سرزمین باشه!

ماجرای فیلم راجع به مردی میانساله که کار خوبی در یک فروشگاه زنجیره ای داره و از همه مهمتر اینه که خودش احساس رضایت و خوشحالی از کارش میکنه و بارها بعنوان کارمند نمونه انتخاب شده ولی ناگهان خبردار میشه که شرکت تصمیم گرفته اونو به دلیل نداشتن تحصیلات دانشگاهی اخراج کنه، از اینجا بحران حقیقی خودش رو نشون میده ، سالها کار کردن بعنوان کارمند نمونه باعث پنهان شدن لایه های واقعی زندگی لری و خصوصا تنهاییش شده بوده و همه اینها مثل آوار روی زندگیش فرو میریزه اما لری تصمیم میگیره که تسلیم نشه و در کالجی ثبت نام میکنه و از اینجاست که دنیای دیگه ای رو کشف میکنه و شاید دنیای دیگه اونو کشف میکنه و باعث تغییر زندگی و حتی ماجرا های عشق و عاشقی هم میشه! البته المانهای همیشگی هالیوود برای سرخوشی و شاد و شنگولی فیلم هم به کمک فیلم میاد که شاید اگر نمی آمد بهتر بود! درک فیلم برای کسانیکه در آستانه ورود به دنیای پر رمز و راز میانسالی باشند خیلی ملموس تر و عینی تر هست! برای من که امروز وارد 38 سالگی شدم خیلی حس خوبی بود و اگر هیچ چیزی برام نداشت اینو داشت که شاید میشه به استفاده از زمان و درک دنیای متفاوت با اون چیزیکه تا حالا بوده فکر کرد...