یکساله شدیم

پنجشنبه این هفته چهارم مهر 92 کافه گوشه یکساله میشود.یکسال قد کشید کافه گوشه. یکسال خنده ها و گریه هایی را شاهد بود این کافه.بدیها را فراموش کرد و خوبی ها ماند.

خدا کند بمانید و بمانیم...

خانه تکانی

مجبور شدیم در کافه خانه تکانی کنیم که صد البته چقدر موثر و خوب بود.

درضمن آیتم های جدیدی هم به منو اضافه کردیم که خواندن که بود مانند خوردن...

تا هروقت که شما باشید..

هرگز فکر نمیکردم چند ساعت تعطیلی صبحها در ماه رمضان اینقدر غمگین به نظر برسد.به هر حال در ماه رمضان از یک ساعت به افطار تا هر وقت که شما باشید بازیم.

در ضمن منوی ویژه افطار هم داریم .

باد همه چیز را با خود خواهد برد.

بر فراز کوهی بلند ، دشتی وسیع و شکوهمند در زیر ،  سکوتی وهم انگیز  ،زمزمه باد در گوش و نوازشش بر گونه ها و موهاییم که به سفیدی میرود ، افقی در زیر چتر خورشید غروب به عمر رفته نظر میکنم و آنچه که مانده.

امروز سی و هشت ساله شدم...

جامعه کلنگی!

عجب کلمه ایست این تاریخ، اساسا زندگی هرکداممان نسبتی مستقیم با تاریخ دارد و شاید یکی از بزرگترین معضلات فلسفی بشر بحث تاریخ و نحوه و چگونگی نگاه تاریخی باشد.

در اوایل دهه 80 شمسی اینترنت آرام آرام در ایران جان میگیرد وب نگاری تبدیل به مشق روزانه عده ای میشود تا جاییکه انتقال اخبار و مباحث فرهنگی از کانالها و مبادی رسمی به درون اینترنت و خصوصا وبلاگ ها منتقل میگردد.هزاران وبلاگ راه اندازی میگردد و هرکسی چه مستعد وبنگاری و اساسا مستعد نوشتن و چه بی استعداد و ناتوان در نوشتن وبنویس میشود آنقدر آش شور میشود که مباحث غیر اخلاقی نیز در وبلاگ ها سر برون میآورد و فضای مجازی وبلاگ ها مورد تاخت و تاز مباحث آشفته و بعضا غیر اخلاقی میگردد.اما انصافا هم نمیشود از کنار ده ها وبلاگ مفید و فرهیخته و فرهنگی هم براحتی گذر کرد.

حال پس از یازده سال وبنگاری مشمول تاریخ شده است و تاریخ این پیرمرد سپید موی اما رشید و رعنا سایه سنگین خود را بر فضای وبنویسی انداخته است! بله وبنویسی مشمول تاریخ مصرف شد و همانگونه که با شتاب امد با شتاب هم دارد میرود.این است سرنوشت محتوم جامعه ای با رشد نامتوازن و سرطانی ، وقتی کسی فریاد بر آورد که جامعه ایران جامعه ای کوتاه مدت و کلنگی است باید کلامش را طلا میگرفتیم.

آری به شدت کوتاه مدت و عجولیم.وبنویسی هم رفت در کنار کاشت درخت و نظافت کوه و کنترل جمعیت و کنترل تک سرنشین ها و مناظرات دیروز امروز فردا و...

راستی چرا ما ملت اینگونه ایم؟! چرا اینقدر هر هری مذهب و هیجانی هستیم؟چرا هیچ چیزی بطور ریشه ای در این مملکت طرح و بحث نمیشود؟چرا هیچ مقوله اجتماعی ریشه دار نمیشود؟شاید چون خود بی ریشه ایم...

کافه گوشه

مجبور شدیم (و البته خودمان هم بدمان نمی آمد)که اسم کافه با اسم وبلاگمان یکی شود به همبن دلیل تمام عوامل دست به دست هم داد تا اسم کافه به نام کافه گوشه تغییر کند.

اگر تعریف الکی نباشد شاید یکی از دنج ترین و زیباترین کافه های تهران باشد البته هیچ بقالی نمی گوید ماستش ترش است و ما هم! ولی با احترام به همه کافه های تهران و صاحبان زحمتکششان میخواستم بگویم که اینطوریست دیگر!

به هر حال گذشته از بحث اقتصادی و درآمد و سود و از این حرفها ( که اتفاقا اصلا هم یدمان نمی آید!)اگر جای شما بودم اقلا یکبار می آمدم تا فضای یک کافه نسبتا واقعی را احساس کنید.

خیابان دکتر مفتح نبش تقاطه سمیه زیر هتل مارلیک پلاک 65

گوشه ای دنج با طعم قهوه و موسیقی

 کافه کازابلانکا افتتاح شد ، گوشه ای دنج با طعم قهوه و موسیقی...

میدان هفت تیر خیابان دکتر مفتح نبش تقاطع سمیه جنب هتل مارلیک پلاک 65 تلفن 88862554

منتظرتانیم...

خاطرات!

وقتی بچه بودیم خیلی امکانات ورزشی نداشتیم و بازی و ورزش ما در یه توپ پلاستیکی یه تومنی که بعضی وقتا هم دولایه میشد خلاصه بود دوچرخه کورسی و اسکیت که مال از ما بهتران بود و تمام من سهم من از اینا یه دوچرخه سایز 26 تیپ لحاف دوزی بود ، استخر هم که خوب معلوم بود که چه حال و روزی داشت ولی من و بر بچه های کوچه حافظ خیابون پورمند پیروزی یه راه حل کاملا مدرن پیدا کرده بودیم موضوع از این قرار بود که یه چاه آب سر خیابون پورمندبود که عیسی خان هفته ای یکی دوبار بازش میکرد و انصافا آب خوب و زلالی(لااقل از دید ما!) تو جوبا راه میافتاد ما هم جلوی آب با تخته و آجرپاره میبستیم و یه استخر به سبگ سگ آبی درست میکردیم و توش مثلا شنا میکردیم یادمه من و امیر لولو همیشه باهم کل کل داشتیم ، امیر لولو همون موقع یه ذره شیرین میزد بنده خدا و اینو همه میدونستن. یه بار وقتی استخر محلی دایر شده بود فوری پریدم برم قاطی بچه ها که مادرم نذاشت و در قفل کرد و منم با لک و لوچ آویزون رفتم از پنجره طبقه بالا بچه هارو مثل عقده ای ها نگاه میکردم ، امیر لولو که قضیه رو فهمیده بود اون پایین هی ادا و اصول درمیاورد و دل و جای دیگه ما رو میسوزوند منم که خیلی عصبانی بودم یه تیکه سنگ مرمر که پشت پنجره بود برداشتم و محکم طرفش پرتاب کردم شانس گند من سنگ صاف خورد تو کله امیر لولو ، یه فریادی زدو و افتاد زمین خون از کلش راه افتاده بود من اول هاج و واج نیگا میکردم بعد تندی رفتم یه گل و گوشه ای خودمو قایم کردم ولی ظاهراهمه فهمیده بودند که کار من بوده ، خلاصه نیم ساعت بعد ننه امیر لولو با کله شکسته اون در خونه مارو زدن و بقیه ماجرا هم که معلومه کتک و فحش و زندانی شدن تو خونه برای چند روز. بعداز 30 سال رفتم محل قدیمیمون و شروع کردم به گشت و گذار تو کوچه ها مقیاس همه چی برام کوچیک بود همه خونه ها ساخته بودن و فقط یه خونه مونده بود که همون در و پیکر سابق و نگه داشته بود جلوش وایسادم کلی نگاهش کردم دیگه تو اون کوچه آفتاب نمی افتاد درخت زیادی هم نمونده بود جوب هشتی وسط کوچه هم نبود دیگه مسافتی که قبلا خیلی برام طول میکشید تو چنددقیقه رفتم از یکی آدرس خونه امیر لولو رو گرفتم، گفت چندتا کوچه پایین پیش داداشش میشینه رفتم سراغش ،باورم نمیشد قاطی کرده بود معتاد شده بود حالش خیلی بد بود یه لحظه تمام خاطرات بچگی مثل یه قطار از جلو چشمام رژه رفت منو نشناخت  دور خودش میگشت  و یه چیزایی زیر لب میگفت نا مفهوم بود برام...

کلمه قبیحه آزادی!

مدتیست به وجود نسبت بین آزادی و آزادی خواهی و اسلام و مسلمان بودن فکر میکنم.گذشته از نتایج ذهنی که حاصل شد سئوالاتی نیز بوجود آمد ، قصد پاسخگویی ندارم و قرار هم نیست با خطوط قرمز جماعتی هم بازی کنم ضمن احترام به همه عقاید و سنن ولی صرف مطرح کردن سئوالات را هم خالی از نفع نمی بینم:

1- چرا در هنگامه مشروطه و مشروطه خواهی علما از واژه کلمه قبیحه آزادی استفاده میکردند؟

2-چرا وقتی مشیرالدوله اقدام به تاسیس مدارس مدرن به شکل امروزی کرد طلاب علوم دینیه به مدارس ریخته و آنجا را تخریب و بعضا به آتش میکشیدند؟

3- چرا شیخ فضل ا... نوری در روز رای گیری برای مجلس مشروطه علیرغم گذشت ایام فاطمیه مجددا اقدام به روضه خوانی درتکیه مرکزی شهر کرد؟

4- چرا در مجلس وعظ و خطابه در مسجدی یاتکیه ای یا هیئتی مردم نمیتوانند با واعظ صحبت کنند؟چرا نمیتوانند احیانا سئوالی بپرسند؟(تجربه شخصی موجود است!)

5- چرا اکثریت علما و روحانیون هیچگونه قرائتی از دین جز قرائت و درک شخصی خود نپذیرفته وآنها را باطل میدانند؟

6- چرا انسانی حق این را داردکه انسان دیگری را نجس ، کافر یا ملحد بنامد؟



نسبت بین معانی اعتقاد و زور!

 اساسا اگر ایران و ایرانی نبود جهانی و مردمی و خردی نیز خلق نمیشد و این کلمات از معنی تهی بودند اگر روزانه به حجم اخبار رشد علم و دانش و فناوری را در ایران از رسانه های مختلف توجه کنید  باور می کنید اگر ما نبودیم دنیا فاقد مرکز ثقل بود و جهان از کمر به دو نیم میشد! حال به این موضوع هم توجه فرمایید که علاوه بر منشاء خیرات و برکات بودن ، اعتقاد و باور نیز در این مملکت قرار نیست از سر اختیار و انتخاب باشد مثلا شما حق ندارید که از ورزش زوو یا اسکی خوشتان نیاید یا مثلا اینکه اعتقاد به جای اینکه در وجود شما یا احیانا در مغز و فکر شما بوجود بیاید در جای دیگری تصمیم گیری میشود. نمونه بارز این امر سخت تر شدن شرایط حجاب در جامعه پس از 34 سال است ظاهرا اصلا مهم نیست که شما به امری معتقد باشید یا نه ولی مجبورید معتقد باشید ، اصلا مهم نیست که خداوند رب العالمین در قران اکراه را در دین بطور واضح و شفاف نهی کرده است مهم تفسیر به رای و زمانه معدود افراد است ، مهم نیست هزاران جوان برداشتی جز تحمیل و ظاهر سازی و دوگانگی از دین نمیکنند مهم این است دلمان خوش باشد فریضه نهی از منکر با هر کیفیت و کارنامه و نتیجه اجرا شود.

آیا وقت آن نرسیده کمی خردمندانه تر با موضوعات و مسائل اجتماعی برخورد کنیم؟آیا زمان آن نرسیده است به جامعه مانند یک ارگانیسم زنده که از حد کافی شعور و درک برخوردار است نگاه کنیم؟آیا وقت آن نرسیده است همانگونه که با دشمنان این مرز و بوم سخن میگوییم با جوانان خود سخن نگوییم؟آیا اساسا امکان دیدن مسائل جامعه با عینک غیر امنیتی وجود ندارد؟آیا زمان آن نرسیده است باور و اعتقاد را در دل بکاریم تا در ظاهر و صورت؟آیا واقعا پس از سی و اندی سال از تزویر و ظاهر سازی خسته نشدیم؟آیا...