جستجو در تاریخ

 امروز 25 خرداد است ، خرداد در دایره واژگان ایرانیها حامل بعضی معانی و اقدمات (ACTION) است که در تاریخ نگاری غیر رسمی این مملکت نوشته خواهد شد حال چه ما از این امرخشنود باشیم یا نباشیم! ولی آنچه که باید فراتر از وقایع تاریخی و جستجوی تاریخی به آن نگریست نقد این وقایع است ،  داشتن زاویه دید رمانتیکی به اتفاقات در طول تاریخ قطعا دردی را از جامعه ما درمان نخواهد کرد ، باید با حفظ احترام به وقایع تاریخی سوار بر مرکب نقد شد و آنرا آسیب شناسی نمود اما هدف از این مقدمه این بود که 3 سال پیش در چنین روزی یکی از بزرگترین حضورهای خیابانی و فیزیکی مردم که قطعا نمونه ای از جامعه ای در حال رشد و به سوی تحول و دموکراسی بود اتفاق افتاد به اذعان شهردار تهران در زمان خود بالغ بر 3 میلیون نفر در خیابان آزادی گرد هم آمدند این حضور خیابانی قطعا در حافظه تاریخی کشور ثبت خواهد شد اما این را نباید از یاد برد که دستیابی به دموکراسی فقط حضور خیابانی نیست  کما اینکه نبود، ژان پل سارتر در مارس 1980 میلادی در آخرین مصاحبه پیش از مرگ خود با دانشجوی جوانی بنام بنی لوی (Beny Levy) که سهم او در رخداد ها و وقایع شبه انقلابی می 1968 فرانسه تکه روزنامه های ان زمان بود اعتراف میکند که راه بدست آوردن دموکراسی از مسیر خیابانها نمیگذرد و زمان حضورهای فیزیکی کوچه بازاری و خیابانی به سر آمده است این جملات از دهان کسی بیرون آمد که خود در حالیکه از بزرگترین فیلسوفان زمانه خود  و تدوین گر نظریه اگزیستانسیالیسم بود در می 1968 در خیابان با جوانان شب را به صبح میکرد تا سهمی از انقلاب داشته باشد.دموکراسی واژه ای تک ساحتی نیست و از ابعاد مختلف  مانند آگاهی عمومی ، وجدان بشری ، اخلاق فردی و جمعی و البته احترام به حقوق انسانی تشکیل میگردد ، حال پس از 3 سال از 25 خرداد 88 زمان آن رسیده است که از خود بپرسیم آیا آمادگی پذیرش دموکراسی را در جامعه ای با مشخصات و مختصات  امروز جامعه ایران داریم؟؟

اگر صداقت پاسخگو باشد جواب این است: خیر!

DRIVE!

سینمای آمریکا نفس میکشد هنوز ، این را به جد میگویم، بعد از مدتها ناامیدی از سینمای پر زرق و برق و خوش آب و رنگ آمریکا که به حق نام صنعت بر آن الصاق شده است  میگویم ، مدتهاست هنر به سختی از بین پول و رنگ و خشونت و سکس در سینمای آمریکا نفس میکشد اما گاهی گداری سینمای مستقل آمریکا فیلمی میتراود که مانند نسیمی خنک در بیابانی خشک و بی آب و علف است و اما چه شد که این را گفتم:

DRIVE آن نسیم خنکیست که به صورت خورد، البته شاید بتوان گیرایی و چارچوب محکم فیلم را بدلیل پشتوانه ادبی آن که حسین امینی نویسنده فیلمنامه آن است و جنبه موسیقیایی فیلم که به حق با صحنه صحنه فیلم همراه است ، و  میزانسن های دقیق جناب نیکلاس ویندینگ رفن کارگردان فیلم  و همچنین بازی محکم ، سرد و حرفه ای  با دیالوگهای مینیمال رایان کازلینگ  که نقش پررنگی به جذابیت خیره کننده فیلم بخشیده است  نامید.فیلم ضرباهنگ بسیار منسجمی دارد و کوچکترین خللی در روند طبیعی داستان وجود ندارد شاید بتوان روح فیلم را در تیتراژ فیلم درک کرد آنجا که فیلم با نمای زیبایی از شهر لس آنجلس  در شب با نورهای خیره کننده و مسحور کننده  برجهای مشهور و افسان گون با موسیقی بسیار زیبا و ترانه Nightcall  اثر کاوینسکی آغاز میشود و  کارگردان در همان ابتدا پرده زیبای شهر افسانه ای لس آنجلس را  کنار میزند و چهره راستین و بی رحم شهر را مینمایاند.هنرپیشه اصلی فیلم در فیلم بی نام است و همه جا او را راننده خطاب میکنندو این شاید حکایت تنهایی و بی ریشه بودن آدمهای این زمانه باشد ، خانه برای همه ما نشانی از ریشه و آرامش دارد ولی راننده آنجا که به خانه اش وارد میشود بعدی از لحظاتی با نگاهی سرد از خانه خارج میشود و به فضای اتومبیل خود پناه میبرد و نقش ناظری در حال حرکت به او آرامشی کودکانه میدهد ، راننده فقط زمانیکه پای عشقی در میان است لحظاتی در خانه پا گیر میشود و لدت نشستن در بین خانواده را تجربه میکند.نماهای عاشقانه و رمانس فیلم با نوای موسیقی ماورایی و Supernatural همراه است و این تاثیرگذاریی صحنه ها را مضاعف میکند خصوصا صحنه رمانس داخل آسانسور با شعاع نوری از بالا که وجهی عرفانی خلق میکند ،راننده کاپشن با طرح عقرب به تن میکند و این مثالیست از جامعه عقرب پرور آمریکا زمانیکه او حتی ناخواسته به عشق زودگذر خود آسیب وارد میکند وجه عقرب گون بودن  او زمانیکه در پایان فیلم در جدال سایه ها مزاحم خود را از پا درمی آورد بهتر خودنمایی میکند  همچنین صحنه رانندگی او در مسیر رودخانه خشک لس آنجلس شاید ادای دینی است به ترمیناتور 2 جیمز کامرون. در آن فیلم ،ناجی(شواتزینگر) سوار بر موتور در حالیکه پسر بچه (ایلیا وود) را در پشت خود دارد از همین مسیر میگذرد و در این فیلم راننده پسر بچه را با مادرش با خود همراه میکند . در پایان راننده که خیر نسبی فیلم است با تنی زخمی میراند...

چپ!

واژه چپ و چپگرایی از زمان مارکس و قرن 18 میلادی معنای حقیقی خود را یافت و شاید حدود 30 سال طول کشید تا نبوغ لنین باعث شد برای اولین بار یک اندیشه از دهلیزها و هزارتوی کتاب و کتابخانه ها به عملگرایی وسط میدان سزخ مسکو کشیده شود و البته چه فجایعی هم به نام انقلاب و انقلابی گری رخ نداد و چه اعدام ها و ترورهای انقلابی برای حفظ و صیانت ار اندیشه های انقلاب توجیه نشد اما 70 سال طول کشید تا میراث سرخ لنین رنگ ببازد و درست در جاییکه لنین مانیفست کمونیسم را سر داد شعار ضد کمونیسم سر داده شد و رنگ سرخ و نظام بی طبقه به فراموشی سپرده شد اما شاید بیشترین بهره را آمریکای لاتین و خاور میانه دهه 70 میلادی از شور انقلابی و چپگرایی برد و دل هزاران جوان از کوبا و شیلی  نیکارگوئه تا لیبی و فلسطین و ایران برد. ولی نظام اعتراضی و شورشهای انقلابی در همان دهه تا 40 سال به خواب زمستانی رفت تا اندیشه انقلاب در انقلاب تروتسکی و رژه دبره بیشتر خودنمایی کند اما حالا پس از 40 سال دوباره خاورمیانه پرچم اعتراض بر دوش گرفته اما اعتراضی نه از نوع سرخ و چپگرایی بلکه اعتراض فیسبوکی و اینترنتی ، نسل جدید معترضان بیشتر مفتون تکنولژی آمریکاییست تا نظام ایدئولژی مارکسیسم و سرخگرایی.

اگر روزی در صدو اندی سال پیش اروپا اندیشه بر کاغذ نوشت و دیگر دنیا خواند حال خاورمیانه میسراید و ایتالیا و پس از آن فرانسه رقص سوسیابسم و چپ میکنند . غول سوسیالیسم و چپروی دوباره از خواب سنگین برخواسته و خدا می داند مقصد بعدی کجا خوهد بود!!

گذز از جوانی یا چگونگی زیست مناسب با میانسالگی!

اخیرا فیلمی دیدم به نام لری کراون ساخته تام هنکس ، باید اعتراف کرد که تام هنکس همان مقدار که در بازیگری موفق بوده و هست در کارگردانی نبوده و نیست ولی نمیشه به راحتی از کنار بعضی ایده ها و تفکرات ایشون گذشت ، فیلم لری کروان راجع به بحران میانسالیست و شاید دقیقا بحران شخص جناب تام هنکس! در جهان بینی غرب شاید اعتقاد به جهان ماورا و بود روز قیامت و روز بازگشت به محکمی و سرسختی تفکرات شرقی نباشه و شاید همین عامل باعث سردرگمی و شاید ترس آشکار و پنهان از تنهایی و مرگ در اون سرزمین باشه!

ماجرای فیلم راجع به مردی میانساله که کار خوبی در یک فروشگاه زنجیره ای داره و از همه مهمتر اینه که خودش احساس رضایت و خوشحالی از کارش میکنه و بارها بعنوان کارمند نمونه انتخاب شده ولی ناگهان خبردار میشه که شرکت تصمیم گرفته اونو به دلیل نداشتن تحصیلات دانشگاهی اخراج کنه، از اینجا بحران حقیقی خودش رو نشون میده ، سالها کار کردن بعنوان کارمند نمونه باعث پنهان شدن لایه های واقعی زندگی لری و خصوصا تنهاییش شده بوده و همه اینها مثل آوار روی زندگیش فرو میریزه اما لری تصمیم میگیره که تسلیم نشه و در کالجی ثبت نام میکنه و از اینجاست که دنیای دیگه ای رو کشف میکنه و شاید دنیای دیگه اونو کشف میکنه و باعث تغییر زندگی و حتی ماجرا های عشق و عاشقی هم میشه! البته المانهای همیشگی هالیوود برای سرخوشی و شاد و شنگولی فیلم هم به کمک فیلم میاد که شاید اگر نمی آمد بهتر بود! درک فیلم برای کسانیکه در آستانه ورود به دنیای پر رمز و راز میانسالی باشند خیلی ملموس تر و عینی تر هست! برای من که امروز وارد 38 سالگی شدم خیلی حس خوبی بود و اگر هیچ چیزی برام نداشت اینو داشت که شاید میشه به استفاده از زمان و درک دنیای متفاوت با اون چیزیکه تا حالا بوده فکر کرد...

شوق بچه گانه نزدیک عید!

بچه که بودم باید کلی صبر میکردم تا عید بشه خیلی دیر به دیر عید میشد اون روزا! اما حالا یهو عید میشه ، ناغافل ، حالا چه زود بیاد چه نیاد حال و هوای دم عید و خیلی دوست دارم ، راستش مردم خیلی مشکل دارن ولی دم عید همه همه چیزو فراموش میکنن بی دلیل شادن بی علت ذوق دارن شوق دارن، دیروز رفته بودم چهار راه استامبول ، دیدنی بود همه از سر و کول هم بالا میرفتن از همه جالبتر دادزن هایی بود که با هم رقابت میکردن واقعا هوار حراج میکشیدن ، اول خیلی خوشم اومد چند دقیقه وایسادم نگاه کردم ولی وقتی دیدم دادزن یه مغازه هی آب جوش میخوره بعد داد میزنه خیلی دلم سوخت احساس گناه کردم احساس گناه برای لبخندی که به حنجره خراش خورده یه آدم برای درآوردن دو زار پول زدم ، بعدش پیش خودم فکر کردم خب دکتر راست میگه که ۵/۲ میلیون شغل ایجاد کرده دیگه چرا الکی هی به این بنده خدا گیر میدیم آخه!!

بگذریم حال هوای عید و  نمیخوام با نگاه سیاهم به جامعه ایکه سخت داره نفس میکشه خراب کنم، از همه بهتر روز 29 اسفند میدون تجریشه ، دستفروشا و شیر مرغ و جون آدمیزاد ، گل و لباس و روسری شال و آجیل  خلاصه رنگ و سر و صدا و شلوغی اونم از جنس شاد! شادی! عجب کیمیای فراموش شده و نایابی تو این مملکت ولی اون روز مردم واقعا شادن با همه غمها و مشکلاتشون اگه باور نمیکنید یه سر بیایید تجریش اون روز خودتون ببینید!

عیدتون مبارک...

یک خانوم چاق و خوش صدا!

با عرض پوزش  بر ای تاخیر از دوستان کمی که اینجا بعضی وقتها مهملات بنده رو میخوندن راستش دلیل ننوشتن بنده نه کمبود وقت بود و نه نداشتن اینترنت (که البته هردوی اینها و مخصوصا دومی از دولتی سر بعضی افراد لایق  و کارشناس ارشد که اتفاقا کم هم نیستند در این مملکت حادث شده بود!) دلیل اصلی ننوشتن در این چند وقت فقط و فقط چیزی نبود جز چیزیکه بهش میگن پوز روشنفکری و یاس کافکایی! نمیشود که بعضی چیزها رو دید بعد با خیال راحت نوشت نمیشود مشکلات آدمهای نزدیکتو ببینی و بیای راحت بنویسی نمیشود از کنار قفس رد بشی و حالت گرفته نشه  ،نمیشود عصبیت موجود بین مردم  تو کوچه خیابون دید بعد راحت اومد لم داد به صندلی چرخ دار با یک لیوان چایی داغ از موضوعات فلسفی و فیلم و موزیک نوشت ولی با خودم فکر کردم میشه از حداقل شرایط استفاده کرد و شاید یک نسیمی شد برای لحظاتی کوتاه در یک جهنمی داغ...

1-آهنگ این خانوم انگلیسی و چاق که اسمش ADELE  هست رو ازدست ندین اسم آهنگ

Set fire to the rain هست و بسیار بسیار زیباست.

2-در مورد انتخابات هم کلا نظری ندارم یعنی میترسم که نظرمو بگم چون گفتن هرکی بگه ... مورد عنایت قرارش میدیم!

3-خانه سینما منحل شد! نشر چشمه لغو امتیاز شد!! من نمیفهمم یعنی چی!! این آخری مثل کردن یک سیخ در گلوی آدم است! البته این دولت افتخار فرهنگی ترین و فرهیخته ترین دولت تاریخ همانطور که پاک ترین دولت تاریخ است و دکتر فرمودند را به دوش میکشد خداکند دولت بعدی به اندازه این دولت فرهنگی نباشد چون ممکن است نشانی از کتاب و سینما و هنر و فرهنگ نماند!!

چون در دوران نقاهت هستم بقیه اش بماند برای بعد انشاء ا...



عجب رسمی زمانه دارد!

اردیبهشت 76 بود ، بهار بود و بوی گل می آمد اگر کمی شامتو تیز میکردی بوی نارنج و شکوفه های درخت هم میتونستی تو کثیفی تهران بفهمی البته خدایی تهران به کثیفی امروز نبود. خرداد 76 که شد یهو بوی نارنج همه کشور رو پر کرد همه نفس عمیق میکشیدند ، میخندیدند ، شیرینی تعارف میکردند، چند ماه بعد نفت شد بشکه ای 8 دلار! اما کسی خیلی احساس نکرد که چه اتفاقی افتاده بیکاری خیلی نبود درآمدها خیلی کم نشد تورم خیلی بالا نرفت پروژه ها متوقف نشد ، یکی بلند شد رفت عربستان و قطر و... نفت آروم آروم قیمتش بالا رفت پروژه ها بیشتر راه افتاد  روزنامه ها دیگه جایی برای آگهی استخدام نداشتن و باید از قبل رزرو میکردی تورم پایین اومد و شد 11/8 درصد یکی رفت نیویورک تو ساز مان ملل یه چیزایی گفت یهو دنیا ترکید و شد روز جهانی ، تهران شد کانون مباحثات علمی و فلسفی و تاریخی بعد یکی رفت فرانسه همون یکی رفت ایتالیا بعدم اونا اومدن ، پروژه ها شد میلیارد دلاری تو عسلویه از فرودگاه تا سایتها ترافیک ماشین شد و پلیس چراغ راهنمایی نصب کرد بومی های بوشهری زمیناشونو متری 1 میلیون تومن میفروختند ، جرثقیلها از تمام ایران میرفتن اونجا دیگه جا برای جرثقیل و بیل و لودر و بولدزر نبود ، جوشکارهای هفشجون ماهی 3 میلیون حقوق میگرفتن بعد یهو رعد و برق شد تاریک شد برقا رفت  نفر قبلیه نفت بشکه ای 8 دلار تحویل گرفت 28 دلار تحویل داد به بعدی با کلی پول تو خزانه بعدش نفت بالا رفت ،شد 40 دلار پروژه ها خوابید ،شد 60 دلار بیکاری زیاد شد ،شد 100 دلار تورم رفت بالای 25 درصد ، شد 140 دلار روزنامه های جای اگهی اشتغال گل و بلبل میکشیدند و آگهی ترحیم میزدند ، عسلویه خلوت شد جرثقیلا رفتن دیگه ترافیک نبود شلوغ نبود سوت و کور شد همه جا،همون جوشکارا خیلیاشون معتاد شدند آمار جرم جنایت بالا رفت تهران کثیفتر شد طوریکه میگفتن نیایید بیرون خطرناکه بعد...

امان از ذوق زدگی تاریخی ما

شرق دارای صفات بارز و شاخصیست که میتوان هریک را در جای خود به بحث و نظر سپرد بعنوان مثال هندیان مردمان بسیار احساساتی و در عین حال مهربانی هستند ویژگی رمانتیک بودن ، جغرافیای بزرگی در شرق داشته که از هند تا ایران گسترده شده است ، یا نقل است که مصر فکر میکند لبنان چاپ میکند و عراق میخواند یا مثلا عربها دارای ویژگی های اخلاقی ساده و بدور از هرگونه پیچیدگی اما در عین حال گاهی اوقات غیر قابل پیش بینی هستند مانند کند بودن ذاتی اعراب حاشیه خلیج فارس یا اینکه اساسا هیچ متفکر یا فیلسوفی در این منطقه ظهور نمیکند اما ما ایرانیها در بین شرق بس عجیبیم ، مردم ایران در عین اینکه شخصیت بسیار منتقدی (بهتر است بگوییم نق زن) دارند ولی به ندرت کاری هم جهت رفع موارد و اصلاح امور خود میکنند و شاید بهتر آن باشد که بگوییم ملتی با اینرسی زیاد و تنبلی ذاتی که فرهنگ کار ارزشی معادل عمله یا فعله بودن دارد همانگونکه  به کسی که بیشترین کار را در طول روز میکند صفتی تحقیر کننده میدهد یا خودشیفتگی تاریخی که هزاران سال پیش چه بودیم و چه نبودیم که شاید به پشیزی نیرزد با این مقدمه میتوان به مسئله معاصر و روز که ذهن این ملت را درگیر خود کرده است پرداخت:

چند روزیست هواپیمای فوق پیشرفته آمریکا در این سرزمین به زمین نشسته یا نشانده شده است از آن تاریخ ذوق زدگی بسیاری در مردم یا بخشی از مردم حاکم شده است که بنده حقیر قدرت فهم آن را ندارم ، بیش از این بحث را نمیتوانم باز کنم اما این هم از نکات طنز روزگار است که ما هواپیمای مسافربری که ارتباط مستقیم با جان مردم دارد را نمی توانیم تولید که هیچ تعمیر کنیم بعد از به دام انداختن یک هواپیمای بدون سرنشن این مقدار احساساتی میشویم که چیزی نمانده باورمان شود خود سازنده و استفاده کننده آنیم! البته باید این موضوع را هم گفت که در شرایط متوازن علمی و اقتصادی و پیشرفت یکپارچه شنیدن این خبر احساس غرور با خود به همراه خواهد آورد ولی...

این ذوق زدگی و هیجان و غلیان احساسات  از صفات جدانشدنی این ملت است که آنگونکه پیداست ریشه تاریخی دارد.امان از ذوق زدگی تاریخی ما!

خبرهای زیر پوست جامعه آمریکا

جاتون خالی دیشب فیلم Beaver  یا سگ آبی ساخته خانوم جودی فاستر رو دیدم نقدهاش نشون میداد که باید فیلم متفاوتی با جامعه سینمایی غالب آمریکا باشه که تا حدی هم همین طور بود ، داستان مردیست که صاحب کارخانه اسباب بازیه و دچار افسردگی شدید و خطرناکی میشه به شکلی که همه طردش میکنن و اقدام به خودکشی میکنه ولی موفق نمیشه از اون به بعد در قالب یک عرسک سگ آبی فرو میره و از دریچه سگ آبی به دنیا نگاه میکنه و از جاش بلند میشه و با دنیا ارتباط برقرار میکنه ولی بعدش مشکلاتی بروز میکنه که...

ظاهرا زیر پوست جامعه آمریکا خبریست داغ و اونم افسردگی و سرخوردگی شدید جامعه سطح متوسط اونجا، من نمیدونم بر جامعه آمریکا چه گذشته و کاری هم به جنبشهای اجتماعیشون مثل وال استریت رو اشغال کن ندارم ولی آنچه که واضحه این است که جامعه آمریکا با همه زرق و برقش ، با همه امکانات و تکنولژی روزش ، با همه رفاه نسبی و سطح بالای تفکرش حال روز خوبی نداره و اگر به قوانین فیزیک اعتقاد داشته باشیم مثل فواره ای میمونه که به نقطه اوج خودش رسیده و داره برمیگرده ، من همیشه از فیلمهای جودی فاستر استقبال کردم چه اون زمانیکه سال 72 ساعت 12 شب تو سینمای عصر جدید در جشنواره فیلم سکوت بره هار و دیدم و چه اون زمانیکه فیلم ارتباط و اتاق وحشتشو دیدم کلا از استایل بازیگریش و نوع نگاه نافذش خوشم میاد البته تو این فیلم به دلیل کارگردانی نتونسته زیاد بازیگرشو به رخ بکشه ولی جور دیگری خودنمایی کرده و اونم اینه که خیلی ساده گفته : حالمون خوب نیست! به نظر من جودی فاستر آدم مذهبی هست و اینو میشه از تیتراژ آخر فیلم نتیجه گیری کرد زمانیکه با خدا تو تیتراژ حرف میزنه و روی دیوار اتاق پسر بزرگ کلمه سلام رو می بینیم.از همه اینها گذشته ایده از دریچه یک سگ آبی با دنیا ارتباط برقرار کردن همه جذابیت های بصری خاص خودش رو داره که برای من خوب بود.در ضمن باید بگم موسیقی فیلم نقش تاثیر گذاری داره مخصوصا اگر مثل من ساعت 2 شب و زمانیکه همه چراغهای خونه خاموشه و با صدای کم گوش میکنید خصوصا تیتراژ پایانی فیلم.

تمام این تحلیل های شاید نه چندان منطقی من از افسردگی جامعه آمریکا هیچ ربطی به تحلیل های بعضی اشخاص در صدا و سیما میلی نداره و ما کجا و جامعه آمریکا کجا!! افسردگی جامعه آمریکا کجا و افسردگی و بیماری های روحی و روانی جوونا و جامعه ما کجا!!

فرار به دنیایی موسیقی های خاص!

از آنجاییکه انسان در طول عمر کوتاه و شاید بی هیچ تاثیری بر دنیای خود به شدت دچار روزمرگی و مرگ خلاقیت و نوآوری حتی در فعالیت های روزانه خود میشود و من به شدت فراری و متنفر از این روزمرگی های غالب هستم به سمت کشف موسیقی های کاملا خاص و نشنیده (البته شاید!) رفته ام و با اینکه از کوچکترین استعدادی در زمینه نواختن و یا ساخت موسیقی برخوردار نیستم و فقط شاید یک شنونده نسبتا خوب و حرفه ای باشم وارد دنیایی اعجاب انگیز و مسحور کننده ای شدم که  حیفم آمد شما را هم در آن شریک نکنم (البته گوشه دنج  و حس انزوای خود خواسته من را از دنیای پیرامونم خراب نکنید لطفا!) جدیدا خواننده ای فرانسوی را پیدا کرده ام به نام Thomas Fersen که موسیقی  زیبا و گوشنوازی دارد ، موسیقی این آدم در عین آنکه در برخی اوقات مدرن است ولی در بیشتر کارهای خود گوشه ای به موسیقی کولی ها و موزیکهای فولکلوریک محلی و منطقه ای میزند که بسیار شاد و مفرح است البته من منتقد و کارشناس موسیقی نیستم ولی احساسم این است که Thomas Fersen با صدای خش دار و کاملا معمولی خود حس قرابت و  نزدیکی با شنونده برقرار میکند خصوصا زمانیکه از سوت استفاده کرده  و یا در میان کار مکثی میکند تا شنونده  بیشتر همراه او شود و لحظات گوش کردن به موسیقی خودش رو کاملا لذت بخش در می آورد اولین آلبوم ایشان در سال 1993 بیرون آمد و تا سال 2011 هم ادامه داشته است، تعدادی از آهنگ های ایشان کاملا حس در کافه بودگی  داشته و شما در فضای  کاملا کلاسیک  قرار خواهد داد کارهای ایشان به ترتیب زیر بوده است:

  • 1993 – Le Bal des oiseaux (The Ball of the Birds)
  • 1995 – Les Ronds de carotte (The Slices of Carrot)
  • 1997 – Le Jour du poisson (The Day of the Fish)
  • 1999 – Qu4tre (Four)
  • 2001 – Triplex (triple album live)
  • 2003 – Pièce montée des grands jours (Pièce montée for the Great Days)
  • 2004 – La Cigale des grands jours (La Cigale in the Great Days) (public recording at La Cigale; a DVD of the concert also exists)
  • 2005 – Le Pavillon des fous (The Insane Asylum)
  • 2007 – Gratte-moi la puce – Best of de poche (Scratch My Fleas – Best Of The Worst )
  • 2008 – Trois petits tours (Three Times Round)
  • 2011 – Je suis au paradis (I am in heaven)

بشنوید و لذت ببرید به خیلی چیز ها هم فکر نکنید از جمله فروپاشی نظام سلطه و تسخیر وال استریت!!